داستان حیرت انگیز معجزه امام حسین (ع)/حکایت عجیب راهب مسیحی و سر بریده امام حسین (ع) - مسلمان تی وی
#مسلمان_تی_وی #داستان #حکایت
در این کلیپ به داستان حیرت انگیز معجزه امام حسین (ع)/حکایت عجیب راهب مسیحی و سر بریده امام حسین (ع) - مسلمان تی وی پرداختیم
بهترین ویدئوهای یوتیوب در لینک زیر 👇
https://youtube.com/playlist?list=PL-CdabI3s_WnUudGlnpcYA5_VwD6ZB6zr
بعد از جنایت وحشتناکی که تو کربلا رقم زدن؛ کاروان اسرا رو به همراه سر بریده امام حسین به سمت شام میفرستنُ تو راه به راهب مسیحی برخورد میکنن که حاضر بوده برای چند ساعتی سر مبارک حضرت رو پیش خودش نگهداره و 10 هزار دینار به سپاه عمر سعد بده
پول رو میگیرنُ سر مبارک رو تحویل میدن... راهب با سر امام حسین حرفهای جالبی میزنه که تو این برنامه بهش اشاره می کنم؛ اما قبل از اینکه به فکرش برسه این درخواست رو داشته باشه؛ اتفاق حیرت انگیزی میفته که معجزه سر بریده سالار شهیدان؛ عمر سعد رو مجبور به اعتراف تلخی میکنه... اعترافی که حکایت از «تباهی دنیا و آخرت یزیدیانه»
این معجزه سه بار تکرار میشه و انگیزه راهب رو برای این معامله دوچندان میکنه
راوندی به نقل از سلیمانبنمهران اعمش نقل میکنه که:
در موسم حج مشغول طواف بودم که مردی را در حال دعا دیدم که میگفت: خدایا! من رو ببخش، هرچند میدانم که هرگز نمی بخشی.
راوندی میگه از این حرف به خودم لرزیدم. نزدیکش رفتم و گفتم: شما الان تو خونه خدا و حرم پیامبری. این ایّام حرام هم، در ماه بسیار بزرگ و با عظمتی واقع شده؛ چرا از آمرزش الهی ناامیدی؟
گفت:گناهم خیلی بزرگ است. گفتم: بزرگ تر از کوه تَهامه ست؟ گفت: بله. گفتم : با کوه های رواسی برابری می کند؟ گفت: بله، اگر میخواهی بگویم. گفتم: بگو. گفت: بیا از حرم بیرون برویم. از حرم بیرون رفتیم. گفت: من یکی از افراد سپاه شُومِ عمرسعد ملعون بودم. وقتی که امام حسین کشته شد، من یکی از چهل نفری بودم که سر مطهّر را از کوفه نزد یزید بردند. در مسیر شام در دیر مسیحیان فرود آمدیم. سر به نیزه بود و همراهش نگهبانانی بودند. وقتی که طعام را آماده کردیم و برای خوردن غذا نشستیم. ناگهان دستی را دیدم که بر دیوار آن دیر مینویسد
«آیا ا متی که حسین را کشتند، روز قیامت امید شفاعت از جدش دارند؟»
از دیدن این صحنه خیلی ترسیدم. بعضی از افرادی که با ما بودن؛ بلند شدن تا آن دست را بگیرند، ولی ناپدید شد و دوستان من برگشتن سر سفرة غذا. تا اومدیم غذا بخوریم؛ ناگهان دیدیم همان دست برگشت و این بار نوشت:
«نه به خدا سوگند، آنان شفیعی ندارند و روز قیامت در عذاب خواهند بود.»
همراهان ما به طرف آن دست بلند شدند (تا آن را بگیرند) امّا دوباره ناپدید شد. باز (یارانم به سر سفرة غذا) برگشتند. و آن دست (برای بار سوّم) آشکار شد و این دفعه روی همون دیوار نوشت:
«حسین را با فرمانی ستمگرانه کشتند و فرمان شان مخالف حکم قرآن بود.»
من دست از غذا خوردن کشیدم چون دیگر اشتها نداشتم. راهبی که اونجا بود؛ از دیر و صومعه خودش نظاره گرِ ما بود، و دید که از آن سر مبارک؛ نوری به بالا میتابد
راهب به نگهبانان گفت: شما از کجا آمدید؟گفتند: از عراق آمدهایم،ما با حسین جنگیدیم.پرسید: حسین پسر فاطمه و پسر پیامبرتان و پسر عموزاده پیامبرتان؟ گفتند: بله. راهب مسیحی گفت: مرگتان باد! به خدا اگر عیسیبنمریم پسری داشت، او را بر چشمهایمان حمل میکردیم. ولی اینک از شما خواستهای دارم. گفتند: خواستت چیه؟ گفت: به سرکرده خودتون بگید من دههزار دینار دارم که از پدرانم به ارث بردم. آن را از من بگیره و این سر را تا هنگام رفتن شما از اینجا، در اختیار من بگذارد؛ موقع رفتن، آن سر را به شما برمیگردانم. این جریان را به عمرسعد خبر دادند، گفت: پولها را بگیرید و تا وقت رفتن، سر را به راهب مسیحی بسپارید. پیش راهب رفتند و گفتند: پول را بیاور تا سر را بدهیم. راهب، دو کیسه که در هر کدام پنجهزار دینار بود، به آنان داد. عمرسعد دستور داد تا ناقد و وزن کننده، آنها را بررسی و وزن کردند. بعد از گرفتن دینارها؛ پولها را به کنیزش داد و دستور داد سر را به راهب بدهند. راهب سر را گرفت و آن را شست و تمیز کرد و با مشک و کافوری که داشت، خوشبو کرده و در پارچة حریری گذاشت و در نهایت احترام؛ در دامان خودش قرار داد و پیوسته بر سر مبارک اباعبدالله الحسین گریه میکرد و اشک میریخت تا آن که صدایش کردند و سر را از او خواستن.
راهب خطاب به سر مطهر گفت: ای سر، من جز خودم چیزی ندارم. فردای قیامت پیش جدّت محمد ـ ص ـ گواهی بده که من شهادت میدهم که جز خدای یکتا معبودی نیست و [شهادت میدهم که] محمد ـ ص ـ بنده و فرستاده اوست. من به دست تو مسلمان شدم و غلام تو هستم.
راهب سر مطهر رو تحویل سپاه عمر سعد داد؛ اما وقتی خواست این کارو کنه؛ به نگهبانان گفت: من میخواهم با فرمانده شما حرفی بزنم؛ بعد سر مبارک نوه پیغمبر آخرالزمان را تحویل بدهم. عمرسعد نزدیک آمد. راهب به او گفت: تو را به خدا و به حق محمد ـ ص ـ سوگندت میدهم که دیگر با این سر، اونطور رفتار مکن و این سر را از صندوق بیرون نیاور، عمرسعد گفت: حتما. راهب مسیحی مسلمان شده؛ سر را به آنان داد و از دیر بیرون آمد و به کوه زد و به عبادت خدا پرداخت. عمرسعد هم رفت ولی با سر مثل گذشته رفتار کرد. چون به نزدیک دمشق رسیدن، عمرسعد به همراهانش گفت: فرود آیید و اتراق کنید؛ در این لحظه از کنیزش خواست تا آن دو تا کیسه پول را که از راهب گرفته بودن بیاوره. کنیز کیسه ها رو آورد و جلویش گذاشت. عمرسعد نگاهی به مُهر کیسه ها انداخت و دید که همچنان پلمپه؛ دستور داد کیسهها را باز کنن؛ وقتی سربازان لشکر یزید کیسه ها رو باز کردن؛ عمر سعد در نهایت شگفتی دید که پولها به سفال تبدیل شده
معجزه دیگه ای که در این وقت رخ داد؛ نوشته های عجیب بر روی سکه ها بود؛ در یک طرف آن آیه 42 سوره ابراهیم نوشته شده بود:
گمان مبر که خدا، از آنچه ظالمان انجام میدهند، غافل است! (نه، بلکه کیفر) آنها را برای روزی تأخیر انداخته است که چشمها در آن (به خاطر ترس و وحشت) از حرکت بازمیایستد