MENU

Fun & Interesting

حکایت پسر بازرگان و رفیقای ریاکارش

گوش به قصه 7,538 9 months ago
Video Not Working? Fix It Now

💰حکایت پسر بازرگان در روزگارهاى گذشته، در شهر اصفهان، مرد تاجرى زندگى مى‌کرد که ثروت بى‌حساب داشت ولى خداوند جز يک پسر، اولاد ديگرى به او اعطاء نکرده بود. از قضاى روزگار، اين پسر بسيار نااهل و بى‌عار از آب درآمده بود و کارهاى زشت و ناپسند مى‌کرد و با اشخاص ناباب معاشر بود و هر چه پدر او به او نصيحت مى‌کرد و به راه راست دلالتش مى‌نمود، ثمرى نداشت و به خرجش نمى‌رفت. مرد بازرگان، هميشه به دوستان و رفقاى خود مى‌گفت: مى‌ترسم اين پسر پس از مرگ من به بدبختى و نکبت مبتلا شود. روزى صد هزار اشرفى طلا، لاى سقف اطاق، درست جائى‌که چنگک سقف آنجا قرار داشت، پنهان کرد، شبى از شب‌ها، پسر را روبه‌روى خود نشاند و پس از نصايح فراوان گفت: فرزندم اگر روزى روزگارى به فقر و تنگدستى گرفتار شدى و خواستى خودکشى کنى يک طناب بردار و يک سر آن را به اين چنگک سقف ببند و سر ديگر آن را به گردنت محکم کن و يک چهارپايه هم زير پايت بگذار و دست آخر آن را به گردنت محکم کن و دست آخر با نوک پا، چهارپايه را پرت مى‌کني، به اين ترتيب به راحتى جان خواهى داد و آسوده مى‌شوي؛ چون اين مردن بهترين مردن‌ها است. پسر که به سخنان پدر گوش مى‌داد قاه ‌قاه خنده سر داد و با خود گفت: حتماً پدر من ديوانه شده؛ زيرا هيچ آدم عاقلى خودکشى نمى‌کند. #story #حکایت #پسر_بازرگان #حکایت_های_فارسی #ضرب_المثل #داستان_های_فارسی #ادبیات #حکایات #پندآموز #حکایت_های_فارسی #آموزنده #رفیق #دوست #تجارت #goshbegese #گوش_به_قصه منبع قصه های کهن ایرانی وبلاگ واحد فناوری شاهد امام علی میاندواب Pastorale موزیک Joel Cummins هنرمند یوتیوب استدیو لایک و سابسکرایب فراموش نشه🌹 https://youtube.com/@goshbegese?si=p7I9X2IZGswfCF7j

Comment