MENU

Fun & Interesting

آب حیات معنوی در نگاه مولانا استاد کوهپایه

Canada Rumi Cultural Academy 506 lượt xem 2 months ago
Video Not Working? Fix It Now

آب حیات معنوی در نگاه مولانا
دفتر دوم ۱۳۶۱
ای تن‌آلوده بگرد حوض گرد
پاک کی گردد برون حوض مرد
پاک کو از حوض مهجور اوفتاد
او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد
پاکی این حوض بی‌پایان بود
پاکی اجسام کم میزان بود
زانک دل حوضست لیکن در کمین
سوی دریا راه پنهان دارد این
……..
خم که از دریا درو راهی شود
پیش او جیحونها زانو زند
……
پاکی محدود تو خواهد مدد
ورنه اندر خرج کم گردد عدد
آب گفت آلوده را در من شتاب
گفت آلوده که دارم شرم از آب
گفت آب این شرم بی من کی رود
بی من این آلوده زایل کی شود
ز آب هر آلوده کو پنهان شود
الحیاء یمنع الایمان بود
………..
دفتر ششم ۱۱۹۸
تو مرا گویی که از بهر ثواب
غسل ناکرده مرو در حوض آب
از برون حوض غیر خاک نیست
هر که او در حوض ناید پاک نیست
گر نباشد آبها را این کرم
کو پذیرد مر خبث را دم به دم
وای بر مشتاق و بر اومید او
حسرتا بر حسرت جاوید او
آب دارد صد کرم صد احتشام
که پلیدان را پذیرد والسلام
………….

دل ز پایهٔ حوض تن گِلناک شد
تن ز آب حوض دلها پاک شد
گرد پایهٔ حوض دل گرد ای پسر
هان ز پایهٔ حوض تن می‌کن حذر
بحر تن بر بحر دل بر هم زنان
در میانشان برزخ لا یبغیان
گر تو باشی راست ور باشی تو کژ
پیشتر می‌غژ بدو واپس مغژ
پیش شاهان گر خطر باشد به جان
لیک نشکیبند ازو با همتان
شاه چون شیرین‌تر از شکر بود
جان به شیرینی رود خوشتر بود
ای ملامت‌گر سلامت مر تو را
ای سلامت‌جو رها کن تو مرا
……
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم »
بخش ۸ - پاک کردن آب همه پلیدیها را و باز پاک کردن خدای تعالی آب را از پلیدی لاجرم قدوس آمد حق تعالی
star_border

آب چون پیگار کرد و شد نجس
تا چنان شد کآب را رد کرد حس
حق بِبُردش باز در بحر صواب
تا بِشُستَش از کرم آن آبِ آب
سال دیگر آمد او دامن‌کشان
هی کجا بودی؟ به دریای خوشان
من نجس زینجا شدم پاک آمدم
بستدم خِلعت سوی خاک آمدم
هین بیایید ای پلیدان سوی من
که گرفت از خوی یزدان خوی من
در پذیرم جملهٔ زشتیت را
چون مَلِک پاکی دهم عفریت را
چون شوم آلوده باز آنجا روم
سوی اصلِ اصل پاکیها روم
دلق چرکین بر کَنَم آنجا ز سر
خِلعت پاکم دهد بار دگر
کار او اینست و کار من همین
عالم‌آرایَست ربُ العالمین
گر نبودی این پلیدیهای ما
کی بدی این بارنامه آب را
کیسه‌های زر بدزدید از کسی
می‌رود هر سو که هین کو مفلسی
یا بریزد بر گیاه رُسته‌ای
یا بشوید روی رو ناشسته‌ای
یا بگیرد بر سر او حمال‌وار
کشتیِ بی‌دست و پا را در بحار
صد هزاران دارو اندر وی نهان
زانک هر دارو بروید زو چُنان
جان هر دُری، دل هر دانه‌ای
می‌رود در جو، چو داروخانه‌ای
زو یتیمان زمین را پرورش
بستگان خشک را از وی روش
چون نماند مایه‌اش، تیره شود
هم‌چو ما اندر زمین خیره شود

Comment